لسان الملك سپهر

416

ناسخ التواريخ ( زندگانى پيامبر ) ( فارسي )

على عليه السّلام . باز پيغمبر صلّى اللّه عليه و آله او را امر به نشستن فرمود و كرّت سيم آن حديث را بگفت و همچنين جملگى ساكت بودند و على عليه السّلام برخاست و گفت : منم كه سر بر خط فرمان دارم . در اين نوبت رسول خداى او را پيش خواند و با او بيعت كرد و فرمود : برادر و خليفت و وارث و وزير و وصىّ من توئى و آب دهان مباركش را در دهان ؛ و هم در ميان دو كتف او انداخت . أبو لهب گفت : خوب پاداش كردى پسر عمّ خويش را كه فرمان‌پذير شد ، اينك از آب دهان ، دهانش را انباشته كردى . پيغمبر فرمود : از علم و حلم و دانش انباشته ساختم . پس آن جماعت از انجمن بيرون شدند و به سخره خنده همىزدند و با ابو طالب گفتند : ترا خواهد گماشت كه فرمانبردار فرزند خويش باشى . از پس آن رسول خدا به كعبه آمد و بر حجر اسماعيل بايستاد و به بانگ بلند ندا در داد كه : اى جماعت قريش و قبايل عرب شما را بيگانگى خدا و پيغامبرى خويشتن دعوت مىكنم و امر مىكنم كه اجابت من كنيد و بت پرستيدن را ترك گوئيد تا ملوك عرب شويد و عجمان شما را به تحت فرمان درآيند و در بهشت پادشاهان باشيد . كفار قريش بدين سخنان سخره همىكردند و گفتند : محمّد ديوانه شده است . و چندان‌كه پدران بر گذشتهء ايشان را به كفر نسبت نمىكرد و بتان ايشان را برنمىشمرد در خصمى آن حضرت سخت‌كوش نبودند و از اين زيادت نمىجستند كه بر آن حضرت تسخر « 1 » مىكردند . و چون پيغمبر بر مجالس ايشان مىگذشت ، مىگفتند : اين جوانى از بنى عبد المطّلب است از آسمان با او سخن كنند و او از آسمان خبر دهد و كار بدين گونه مىرفت تا آنگاه كه رسول خداى با مشركين فرمود كه : پدران شما كافر بمردند و به دوزخ شدند و اصنام ايشان را بد همىگفت و لعنت فرستاد . در اين وقت در كين آن حضرت يك جهت شدند ، اما از بيم ابو طالب زياده به زيان زبان دست نداشتند و نيز مسلمانان را آن نيرو نبود كه در كعبه توانند نماز كرد ، لاجرم به نهانى خداى را سجده مىكردند و گاه‌گاه از بهر نماز به شعاب « 2 » جبال

--> ( 1 ) . تسخر : ريشخند . ( 2 ) . جمع شعب : دره‌ها .